تبليغاتX
<Photobucket

آري آغاز دوست داشتن است و پايان راه ناپيدا من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست...

smartsmile

smartsmile

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت،،،،،،،،میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت



مژه سیاه و خط و خال و زلف و چشم سیاه

مسلم است که روزگار مرا سیاه میکنی

واسه کسی مینویسم که مثل همیشه دلتنگشم، همون کسی که روزگاری با بودنش دلتنگیامو باهاش قسمت میکردم و امروز که نیستش تنهاییامو....
همیشه یه دست و در کنارش یه قلب و همراهش یه عشق. اما روزایی که نه اون دست و نه اون قلب با آدم نیست احساس تنهایی میکنی.
رفتن و نرسیدن....
داشتن و ترس بریدن...
موندن و دلهره ی رفتن...

وقتی اینها همراهم بود تو هم بودی و امروز که رفتی 

این پریشانی های شیرین همه رخت بر بستن و تنها خاطره ای مه آلود و غم ناک که چرا دیر به تو رسیدم، هرچند میدونم همیشه با منی و نرسیدن پایان ما نیست! 

به یاد دلتنگیهای نداشتنت برات نوشتم تا بدونی هنوز هم تو قلبمی، هرجا که باشی.....
به یادتم
نوشته شده در 2009/11/30ساعت 10:22 توسط محمد مهدی ثابت| |



" حميد مصدق خرداد 1343"

تو به من خنديدي و نمي دانستي 
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

****

" جواب زيباي فروغ فرخزاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
نوشته شده در 2009/11/22ساعت 20:40 توسط محمد مهدی ثابت| |


هنر ایران در طی این سی سال همیشه با رکود روز افزونی رو به رو بوده و همیشه با درگذشت یه هنرمند قدیمی این نقصان آشکارتر میشه، هرچند خردمند بازیگری رو بعد از انقلاب آغاز کرد، اما کشف و آغاز این استعداد ها به دوران گذشته برمیگرده و ایشون گوینده ی رادیو بودند.

به هر حال هنر رو در این آب و خاک به پشیزی نمی خرند و هنرمند حتی پس از مرگ هم ارزشی برای عده ای نداره.

شاید هرگز کسانی مثل ایشون و البته ستاره هایی مثل بهروز وثوق یا گوگوش یا فردین و یا مشایخی رو نبینیم.

قطعه ی هنرمندان در بهشت زهرا، کلکسیونی از فراموش شده ها واسه مسئولین هنر این مملکته. آیا واقعا هنوز هم هنرمند هر جا بره قدر میبینه و بر صدر میشینه؟!!

روح هنر این مملکت قرین آرامش باد...!

نوشته شده در 2009/11/17ساعت 19:25 توسط محمد مهدی ثابت| |


رود

قصيده بامدادي را
در دلتاي شب
مكرر مي كند
و روز
از آخرين نفس شب پر انتظار
آغاز مي شود.
و- اينك- سپيده دمي كه شعله چراغ مرا
در طاقچه بي رنگ مي كند
تا مر غكان بومي رنگ را
در بوته هاي قالي از سكوت خواب بر انگيزد،
پنداري آفتابي است
كه به آشتي
در خون من طالع مي شود.

***

اينك محراب مذهبي جاوداني كه در آن
عابد و معبود عبادت و معبد
جلوه يي يكسان دارند:
بنده پرستش خداي مي كند
هم از آن گونه
كه خداي
بنده را.

همه برگ و بهار
در سر انگشتان تست.
هواي گسترده
در نقره انگشتانت مي سوزد
و زلالي چشمه ساران
از باران وخورشيد سير آ ب مي شود

***

زيبا ترين حرفت را بگو
شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه اي بيهوده مي خوانيد
چرا که ترانه ي ما ترانه ي بيهودگي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست.

حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر
بر ماش منتي است؛

چرا كه عشق،
خود فرداست
خود هميشه است.

بيشترين عشق جهان را به سوي تو مياورم
از معبر فريادها و حماسه ها.
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
كه قلبت
چون پروانه يي
ظريف و كوچك و عاشق است.

اي معشوقي كه سرشار از زنانگي هستي
و به جنسيت خود غره اي
به خاطر عشقت!-
اي صبور! اي پرستار!
اي مومن!
پيروزي تو ميوه ي حقيقت توست.

رگبارها و برف را
توفان و آفتاب آتش بيز را
به تحمل و صبر
شكستي.
باش تا ميوه غرورت برسد.
اي زني كه صبحانه ي خورشيد در پيراهن تست،
پيروزي عشق نصيب تو باد!

***

از براي تو، مفهومي نيست.-
نه لحظه يي:
پروانه ئيست كه بال ميزند
يا رود خانه اي كه در حال گذر است.-
 

هيچ چيز تكرار نمي شود
و عمر به پايان مي رسد:
پروانه
بر شكوفه يي نشست
و رود به دريا پيوست.


استاد شاملو

نوشته شده در 2009/11/1ساعت 22:46 توسط محمد مهدی ثابت| |


نه به سنگ  


در جوی زمان، در خواب تماشای تو می‌رویم.

سیمای روان، با شبنم افشان تو می‌شویم.

پرهایم؟ پرپر شده‌ام. چشم نویدم، به نگاهی تر شده‌ام. این سو نه، آن سویم.

و در آن سوی نگاه، چیزی را می‌بینم. چیزی را می‌جویم.

سنگی می‌شکنم، رازی با نقش تو می گویم.

برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابری رفت، من کوهم: می‌پایم. من بادم: می‌پویم.


ساده رنگ

 

آسمان ، آبی تر،

آب، آبی تر.

من در ایوانم، رعنا سر حوض .

 

رخت می‌شوید رعنا .

برگ‌ها می‌ریزد .

مادرم صبحی می‌گفت : موسم دلگیری است .

من به او گفتم : زندگانی سیبی است ، گاز باید زد با پوست .

 

زن همسایه در پنجره‌اش ، تور می‌بافد ، می خواند .

من « ودا » می‌خوانم ، گاهی نیز

طرح می‌ریزم سنگی ، مرغی ، ابری .

آفتابی یکدست .

سارها آمده‌اند .

تازه لادن‌ها پیدا شده‌اند .

من اناری را ، می‌کنم دانه ، به دل می‌گویم :

خوب بود این مرد م ، دانه‌های دلشان پیدا بود .

می‌پرد در چشمم آب انار : اشک می‌ریزم .

مادرم می‌خندد .

رعنا هم.


نوشته شده در 2009/9/11ساعت 19:7 توسط محمد مهدی ثابت| |



تو با من نيستي اما
صدايت هست ، يادت هست
درون قلب من عشقت
به گوش آواي شادت هست
تو با من نيستي اما
به يادت اين جهان زيباست
به يادت خانه‌ام گرم است
به يادت جامه‌ام ديباست
تو با من نيستي اما
به يادت، طفل دل شادست
سکوتم هم خوش‌آهنگ است
بساط غصه بر بادست
تو با من نيستي اما
به هر جا بنگرم هستي
تو اي بي مَثَل ، بي مانند
تو اي شور و شر هستي
تو با من نيستي اما
صدايت هست ، يادت هست
به قلبم شوري از عشقت
به گوش ، آهنگ شادت هست


اینم ترانه ی ((تو هم با من نبودی) در مقابل شعر بالا که یه جورایی از سر دلتنگی به هم ربط دارند....

click for download


نوشته شده در 2009/8/25ساعت 15:44 توسط محمد مهدی ثابت| |

 

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی :((دوستت می دارم ))


دل ات را می بویند


                   روزگار غریبی ست نازنین!

 
و عشق را


کنار تیرک راه بند


تازیانه می زنند .


                عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 
در این بن بست کج و پیچ سرما


آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر


                                     فروزان می دارند


به اندیشیدن خطر مکن


    روزگار غریبی ست نازنین!


آن که بر در می کوبد شباهنگام 


به کشتن چراغ آمده است .


                              نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 


آنک قصابان اند

 بر گذرگاه ها

 مستقر .


با کنده وساتوری خون آلود


                            روزگار غریبی ست، نازنین !


و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند


و ترانه را

 بر دهان .


شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد.

 

 


کباب قناری


بر اتش سوسن و یاس


روزگار غریبیست، نازنین...


ابلیس پیروزْ مست

 
سور عزای ما را بر سفره نشسته است


خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد!

 

احمد شاملو             


نوشته شده در 2009/8/6ساعت 16:1 توسط محمد مهدی ثابت| |

به گزارش سایت اینترنتی رما تودی romatoday امروز شهردار رم برای حمایت از ایرانیان، خیابانی را در این شهر به اسم ندا نامگذاری کرد تا یاد تمام کسانی که در راه آزادی در ایران جان خود را از دست دادند زنده نگه داشته شود.

دروود به شرف اینان...

متن کامل خبر رو از این آدرس بگیرید:

http://www.romatoday.it/politica/via-intitolata-a-neda-a-roma.html

می تونید کامنت هم بگذارید .....

نوشته شده در 2009/7/30ساعت 15:40 توسط محمد مهدی ثابت| |
 


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

 

روزی که کمترین سرود

بوسه است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ای است

و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف ,زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی .برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

 

و من انتظار آن روز را می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم



به بهانه ی دلتنگی های همیشگی ام برای شاملو، می خواهم برایش بنویسم، به بهانه ی غربت او ، به بهانه ی مظلومیتش، تنهاییش و به بهانه ی قلب عاشقش...

شاید بعد از فروغ ، معصومیت و صمیمیت را تنها در وجود شاملو در میابیم.

نگاهی بی آلایش و بی دریغ به پیرامون، نگاهی سرشار از زندگی به آدمیان، لبریز از عشق به همسرش آیدا، دلسوزانه به وطن، ارادتمندانه به حافظ و بی هراس به دژخیمان...

اگر از مظلومیتش سخن برانم به اغراقم متهم می کنند ، همچنان که روزی جای کلنگ را بر جان مزارش زخمی یافتم!

سخن از مردی که به سنگ مزارش هم رحم نمی شود باب طبع آسمان نشسته ها نیست، اما مرا با آنان کاری نیست، من از برای دلم با شاملو سخن می گویم، چرا که احساس بی پیرایه ام را وامدار اویم....

هم از او عشق آموختم ;

'' ...حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید ، به خاطر فردای ما ،اگر بر ماش منتیست، چرا که عشق خود فرداست ، خود همیشه است....''

هم بی باکی ;

''هرگز از مرگ نهراسیدم، گرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود....''

هم گلایه از مردمان اما به سبک او ;

''مرگ من سفری نیست، هجرتیست، از وطنی که دوست نمی داشتم، به خاطر نامردمانش، خدای را از چه هنگام اینچنین، آیین مردمی از دست بنهاده اید؟....''


کلامی که بتوانم برای مرور دلتنگی هایم از نبود استاد زمزمه کنم را هرگز نیافته ام. دلتنگ اویم چرا که او نیز همیشه دلتنگ سرزمینش بود...

برایش آسمانی آبی، دریایی بی کران و طراوتی عطرانگیز آرزو می کنم.

همیشه دلتنگ استاد....

نوشته شده در 2009/7/23ساعت 19:21 توسط محمد مهدی ثابت| |

israel



iran


نوشته شده در 2009/7/22ساعت 17:58 توسط محمد مهدی ثابت| |


در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

نوشته شده در 2009/7/19ساعت 2:21 توسط محمد مهدی ثابت| |


چه شبی بود و چه فرخنده شبی ،

                                             آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد،   از لبان تو شنید :         ”زندگی رویا نیست            زندگی زیبایی ست
می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان فاصله ها را برداشت ،   دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “

قصه ی شیرینی ست،   کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد   ،  قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو                            تا به آرامش دل                سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم


حمید مصدق

نوشته شده در 2009/7/15ساعت 23:7 توسط محمد مهدی ثابت| |

دوستانی که به غذای مفت و مجانی علاقه ی زیادی دارند، اونم رستورانی با بهترین چشم انداز، میتونن به این عکسا نگاه کنن و ببینن یه پرس غذای مفت ارزشش رو داره یا نه، اگه شهامتش رو دارید بسم الله...

لطفا به ادامه ی مطلب برید....


ادامه مطلب
نوشته شده در 2009/7/2ساعت 20:15 توسط محمد مهدی ثابت| |

به دنبال تارک ترین شبِ عالم می گردم

به دنبال ظلمانی ترین سفره ی سیاه، بر آسمان سرد

به دنبال کهکشانی دور که از مرگ ستاره ها سرشار باشد

به دنبال بی ستاره ترین آسمانم

تا افق های دلتنگی ام را برآن تصویر کنم

شبی یک دست و بی انتها    که انتهای بغضم را

بر روی گستره ی بی کرانش بفشانم

به دنبال زلال ترین ظلمت می گردم

تا الماس اشک های بی دلیلم را

بر آن بیاویزم....

نوشته شده در 2009/7/1ساعت 16:2 توسط محمد مهدی ثابت| |

طنز پوريا عالمي:

3 صبح- تازه از ترافيك و شلوغ پلوغي‌ها خلاص شده‌اند و خودشان را به خانه مي‌رسانند.
4 تا 7 صبح- مي‌خوابند و به كارهاي مربوطه مي‌رسند.
8 صبح- بيدار مي‌شوند.
8 صبح- نمي‌دانند سركار بروند يا در خانه بمانند و سركار نروند.
8:30 صبح- سركار نرفتن را مي‌گذارند براي يك روز ديگر و مي‌روند سركار.
9 صبح تا 12 ظهر- در اداره دنبال يك فيلترشكن كه فيلتر نشده باشد، مي‌گردند.
12 تا 1 ظهر- غذا مي‌خورند.
1 بعدازظهر- فيلم‌هايي را كه با موبايل گرفته‌اند به اين و اون ايميل مي‌كنند.در همين فاصله اسم‌شان را در گوگول سرچ مي‌كنند ببينند كي‌ها به‌شان لينك داده‌اند.
3 بعدازظهر- آماده پياده‌روي بلندمدت مي‌شوند.
4 بعدازظهر- مشغول پياده‌روي بلندمدت مي‌شوند اما با فشار آب گرم، تجمع‌شان از هم پاشيده مي‌شود.
5 عصر- خودشان را به دوستان مي‌رسانند.
6 غروب- به صورت زخم و زيلي در راه خانه قدم برمي‌دارند.
7 غروب- چون اين چندروز پولي درنياورده‌اند و موعد اجاره‌خانه است، از دوست‌شان پول دستي مي‌گيرند.
8 شب- استارست و يوتلست و چيزست‌هاي ديگر را سرچ مي‌كنند تا از دست پارازيت خلاص شوند.هدف‌شان هم از تماشاي «تفسير خبر» و «خبر و بيشتر از خبر تلويزيون فارسي‌زبان بي‌بي‌سي» اين است كه توطئه انگليس و آمريكا را از نزديك پيگيري كنند.
8:30 شب- برنامه 20:30 را نگاه مي‌كنند تا خودشان را در ويدئوهايي كه نجف كامران‌زاده از «معدود اغتشاشگران و معترضين» پخش مي‌كند پيدا كنند.دعا دعا مي‌كنند كه آقا ضرغامي و عوامل پشت صحنه، دور عكس آنها كه در تجمعات ديده مي‌شوند، دايره قرمز نكشد.
9 شب- آشغال‌ها را مي‌برند تا در سطل آشغال بيندازند.اما خيلي دقت مي‌كنند تا دست‌شان نسوزد.

10 شب- چراغ‌ها را خاموش مي‌كنند و سرشان را از پنجره مي‌برند بيرون.
11 شب- با ماشين مي‌روند و دوري در ميدان سعادت‌آباد، خيابان جيحون، حوالي بيمارستان لولاگر و غيره مي‌زنند و حاصل كار اراذل و اوباش را مي‌شمرند و با موبايل فيلمش را مي‌گيرند.
12 شب- به خاطر برخورد با جسم سخت، خوردن گازي كه منجر به جاري شدن اشك آدمي مي‌شود، شنيدن چيزهاي ديگر، خودشان را به درمانگاه معرفي مي‌كنند.
1 شب- تا 2 صبح- از دست يك موتورسوار كه آنها را از بيمارستان به شيوه مسالمت‌آميزي همراهي مي‌كند، فرار مي‌كنند.
3 صبح- خودشان را به خانه مي‌رسانند و سعي مي‌كنند با خوردن ديازپام كمي استراحت كنند.

نوشته شده در 2009/6/26ساعت 20:50 توسط محمد مهدی ثابت| |